خرید بک لینک

در روز جاری ساعت ۷:۲۰ ساعت گوشیم زنگ خورد،یکم تو جام وول خوردم بعد یه نگاهی کردم دیدم ویهان بیداره،و از اونجایی که دیشب قبل ۹ بیهوش شد و خوابید از خستگی، صبح خیلی راحت بیدار شد...

همش فکر میکنم اینا که پسر بچه دارن و جایی برای بازی کردنش ندارن چیکار میکنن...من تا وقتی که ویهان سه،چهار ساله بود دائم میبردمش پارک تقریبا هر روز،بعدم که بزرگتر شد با بچه های همسایه ها دوست شد و خداروشکر تو ساختمونی زندگی میکنیم که چهار پنج تا بچه هم سن و سال هست و بازم خداروشکر از لحاظ تربیتی در حدی هستن که من اجازه میدم ویهان باهاشون معاشرت کنه...البته فکر کنم یسری ها بچه هاشون میفرستن مهد که من ویهان رو فرستادم ولی کرونا شد و دیگه ترسیدم و ترجیح دادم خونه باشه.

صبح رسوندمش مدرسه و برگشتم خونه،یکم با احمد چت کردم بعد یه قهوه زدم و رفتم کلاس زبان،از کلاس زبان که برگشتم خواستم ولو شم رو کاناپه که یهو باخودم گفتم هوا چقدر عالیه،ناهارم هم که از دیشب داریم،زنگ زدم مدرسه ویهان مطمئن شم کلاس موسیقیش تشکیل میشه، که دیدم بله...در خروجی تقریبا یک ساعت وقت خالی داشتم با خودم گفتم حیفه وقت رو تلف کنم این شد که با ماشین رفتم تا پارک نزدیک خونه و ۴۵ دقیقه تو هوای عالی بهاری پیاده روی کردم...

تو طول پیاده روی همش به آسمون نگاه میکردم...من با اینکه ۱۰،۱۲ سال تهران زندگی کردم اما الان عاشق کرج هستم،مخصوصا جایی که ما هستیم جز آرومترین محله هاست...همیشه حتی زمانی که مجرد بودم عاشق این محله بودم یه جورایی آرزوم بود اینجا زندگی کنم...وقتی هم که قصد خونه سفارشن تو کرج رو داشتم هیچ کس باورش نمیشد با پول ما بتونیم اینجا بخریم...واقعا پولمون کم بود و انتظارمون زیاد ولی من همیشه اعتقاد دارم بخوای میشه و شد...طوری که من از همسایمون که دوسال قبل ما واحد زیر مارو سفارشه خیلی ارزونتر تهیهم یعنی چند وقت پیش بهش گفتم اون زمان ما متری انقد خریدارییم با چشمای خودم دیدم برگاش ریخت

حالا ۵ ساله تو محله ایی که عاشقش بودم زندگی کردم و دل کندن از اینجا و رفتن به تهران آلوده و شلوغ یکی از مهمترین چالشای زندگیمه... مخصوصا که سر محله اصلا با احمد هم نظر نیستیم من تهران پارس و نهایتا نیرو هوایی مد نظرمه ولی احمد بخاطر سهولت رفت و آمدش ابوذر...

اصلا بهش فکر میکنم برم ابوذر ته دلم خالی میشه،یه دنیای ناشناختست انگار برام ...نمیگم محله ی بدیه ولی من مدرسه ی ویهان و بازی و معاشرتش با آدمای اطرافش برام اولویت تو همه ی زندگیم...شاید چون این مورد هیچ وقت برای بابام اهمیتی نداشت من خیلی حساسترم...

میدونم که نباید بچه رو خیلی هم تو محیط ایزوله بزرگ کرد اما نمیتونم با خودم کنار بیام

نمیگم تهرانپارس مثل جردنه ولی بازم به نسبت سطح زندگی ما به نظرم بهتره...همه اینارو به احمد میگم ولی باز میگه برای من سخته و همش باید تو ترافیک باشم...

واقعا نمیدونم باید چیکار کنم...

دلم میخواد ویهان چیزایی که من نداشتم رو داشته باشه...دلم میخواد تو یه محله ی خوب زندکی کنه. اونجا پا بگیره،دوستایی داشته باشه که تا بزرگ میشه باهاشون در ارتباط باشه. نه مثل من که به خاطر شغل بابام که ارتشی بود هر چند وقت یجا بودیم تا ۱۵ سالگی خرم آباد،بعدتا ۲۵ سالگی تهران و بعدش هم کرج.یادمه تازه که اومده بودیم تهران از دوستام جدا شده بودم و خیلی افسرده بودم بعدش دبیرستان و دانشگاه تهران بودم و بعد که بابا بازنشست شد اومدیم کرج من دوباره از دوستام جدا شدم و حالم خیلی خوب نبود و از کرج متنفر بودم.هیچ وقت اینجا لباس نمیسفارشم،همش با الهام میرفتیم تهران با دوستامون قرار میذاشتیم حتی من دنبال کار هم فقط تهران میگشتم تنها یک سال کرج سر کار رفتم خلاصه که تا بیام به اینجا عادت کنم،احمد اومد خواستگاری و ازدواج کردیم از شانس من بابای احمد یه آپارتمان داشت کرج که داد به ما برای زندگی،الارغم میل باطنی قبول کردم...ولی دوسال بعد اونجارو دادیم رهن و رفتیم تهران رهن کردیم دو سال که مستاجر بودم تازه قدر خونه رو دونستم این شد که گفتم برمیگردم کرج ولی اینبار حداقل اونجایی که خودم عاشقشم...و این شد که این خونرو خریدارییم...طلاهامو فروختم و حتی ماشینمون رو و ما موندیم با همین پرایدی که الان دست منه...احمد مجبور شد برای درامد بیشتر پروژه کاشان رو قبول کنه،کم کم قرضامون رو دادیم،دوباره ماشین تهیهیم دوباره یه خرده طلا سفارشم وسایل خونرو عوض کردیم خونرو بازسازی،کردین و... با هم اومدیم تا امروز...

به خودم که نگاه میکنم ۶۰ درصد از خودم راضیم،بیشتر نارضایتیم انتخاب رشته ی غلط و دانشگاه غلطه که اگه برگردم عقب قطعا اونارو درست میکنم اما دریغ...

برچسب: نویسنده: متین جعفری تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:25

صفحه بندی