در زمان حاضر یکی از بدترین روزای زندگیم بود به الهام ویس دادم و کلی گلایه از مامان بابا و حماقتاشون کردم...الهام سعی کرد ارومم کنه،خودمم وقتی دیدم با این حرفا حال اونم تو غربت بد میشه،گفتم بیخیال بابا،خیالت راحت منم این اخلاقاشون رو به چپ ویهان هدایت میکنمنگران من نباش و عذاب وجدان هم نداشته باش که رفتی...من خوشحالم که حداقل یکیمون رفته و نجات پیدا کرده از این دیوونه خونه....
.
بعداز ظهر هم با ویهان رفتیم دنبال مامان که ببریمش پارک...تو راه باز با مامان بحثم شد سر دایی دیوثم،میگم آقا من با اینا حال نمیکنم وقتی این انارو دعوت میکنی به من نگو بیام...
یه مریضی اکثر زنای قدیمی دارن که از قطع رابطه با انسانهایی که آزارشون میدن به شدت میترسن،یه اراجیفی تو ذهنشون هست که مثلا برای ختمم شلوغ باشه نگن بیکسیم...خوب مادر من بگن بیکسیم ...اصلا کی بگه ؟اصلا بگه ؟اصلا به کسی چه مربوط ...انقد خودت رو تو رابطه با یه گاوهایی مثل این داییم اذیت میکنی که همینا بیان سر قبرت؟ آخه این فکره؟بخدا یه وقتا فکر میکنم مامانم مازوخیسم داره...
تو زندگی با بابام دائم در عذابه،تو زندگی با فامیل همیشه در حال کولی دادنه،همیشه دوس داره نقش قربانی بازی کنه، ویه حرفی واسه گفتن داشته باشه...
کلا ریده شده بود به اعصابم ،بدتر از همه چیز ویهان در زمان حاضر برای اولین بار میدید که من با مامانم تندی کردم و این بدترین اتفاق بود برای من...
مامان رو با ناراحتی رسوندم خونه و یک ساعت بعد به بهانه بردن لبتاب برگشتم خونشون...یکم توبغل هم گریه کردیم،و یکم برای ویهان شرح دادم ناراحتی من از چی بوده و بهش گفتم با کدوم دوستت خیلی دوست داری بازی کنی؟گفت پرهام .گفتم چرا؟گفت:چون هردومون تفنگ بازی، مسابقه و فوتبال خیلی دوست داریم .گفتم مامان جونم آدم بزرگ ها هم همین جوری هستن من دوست ندارم با دایی فلانی رفت و آمد کنم چون هیچ بازی مشترکی رو دوست نداریم باهم انجام بدیم،حتی حرف مشتروک و مبحث بحث مشترکی هم نداریم پس ترجیح میدم خیلی باهاش صمیمی نباشم و وقتی میاد خونه مامان زهرا من نیام،بچم تو اون عالم بچگی فهمید ...گفت مامان منم با مرسانا دوست هستم ولی من باربی بازی دوست ندارم برای همین همیشه میرم دنبال پرهام که باهم بازی کنیم...
با مامان آشتی کردم ...برگشتم خونه شام خوردم یکم کارمو کردم بعد رفتم بابا رو بردم ترمینال بره شهرستانشون سر بزنه به رفقاش، و یه فاز بهروز گرفته باز که میخوام اونجا خونه رهن کنم به مامانمم گفته اگه پول کم آوردم باید طلاتو بفروشرسانیی خلاصه اینم بازی نوینشه،من طبق روال تازه سکوت کردم و همه این
برچسب:
نویسنده: متین جعفری